همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند
دخترک عشق را تعریف کن
رنگ و بوی عاشق پیشه را توصیف کن
از نگاه اول و شوقش بگو
از مرگ دل در سینه عاشق بگو
از دل عاشق مرا آگاه کن
از هق هق او در دل یلدا بگو
از سکوت شب بگو از نگاه معشوق
از صدای زاری از نگاه رفته بر باد بگو
دخترک :
عشق را گویند جدایی عقل از بدن
عشق را گویند گریه ها در دل شب
عشق یعنی قلب را بیدار کن
و در راه خود کوه را ناکام کن
عاشقان روحشان معشوق بود
علت بغض نگاشان او بود
عاشقان در قمار زندگی
عقل خود را باختند به سادگی
و من هنوز زیر خاک سرد با یاد تو گرم می شوم . افسوس که گرمای وجود تو دیگر از من نیست.
من هر شب تو را می خوانم . افسوس که تو دیگر صدایم را از زیر این خاک نمی شنوی! و هر صبح چشمانم به خاک خیره است به امید دستی که خاک را کنار زند ویادی از مرده ای کند که جانش را داد تا جز تو را در وجودش نگاه ندارد. ولی افسوس که دیگر کسی مرا در خاطراتش به خاطر نمی آورد . به راستی هر که جایش خاک شود دیکر در خاطره ای جای نخواهد داشت.
و داستان داستان زندگی ست . کسانی می آیند از عسل عشق می چشند و تا داستان داستان بوده بعد از عشق جز جدایی چیزی نبوده.
چه کس جز خدامی داند حکمت قانون فراموشی را؟
وقتی به اطرافم نگریستم دریافتم که جز تنهایی کسی را ندارم. آنگاه بود که این درس را آموختم:
کسانی را که امروز داری قربانی کسی نکن که نه هیچ گاه داشته ای نه می توانی داشته باشی
و بدان گر چه زیبا نیست! اما گاه به گاهی باید خاطرات را به دست مالکشان "گذشته" سپرد.
گم شد برگم در میان برگ های سیاه
قطره ی شبنم روی برگ من یاد تو بود
قطره ی شبنم من را باد برد
باد برد تا دریا تا سرانجام تا خدا
ولی ای باد بهار که مرا از قطره ی خاطره ها دور کردی
بدان قلب عاشقم بی خاطره هم در پی آن خاطره ها می سوزد.
سال ها هر روز سحر وقتی خورشید می آمد تا نگاه آفتاب گردان را خریدار شود کبوتری را مهمان سفره ام می کردم و سایه ی مهرم را بر سرش می گستراندم تا از گزند نور خورشیدی که خود را آتش می زد تا گرمای نگاه آفتاب گردان را بیابد حفظ شود.
و من چه ساده گمان کردم زندگی ساده است
روزی در غروب خورشید درست همان هنگام که آفتاب رفت او آمد .اما این بار دیگر تنها نبود....
همان هنگام که آفتاب گردان وجودم را با ماه دیدم شعله ای وجودم را سوزاند و همان هنگام بود که چشمه ی آبی این بار شاید از جنس اندوه در من جوشید.
این داستان من بود . داستان زمینی که روزی خانه ی دانه ها بود و یک روز خالق چشمه ها شد
وقتی تلالو عشق را دید سایه ای مهر افکن شد و وقتی اندوه خیانت چشید سایه سار چشمه ها.
خيلي سخته اوني رو كه دوسش داري بي تفاوت بهت نگاه سرد و صامت بندازه و بره و تنهات بذاره و اروم آروم از كنارت رد بشه.
چقدر سخته كه براش مثل يه آدم معمولي باشي مثل يه عابري باشي كه تو خيابان از كنارش رد مي شه... چقدر سخته كسي كه هر شب چشات به ياد اون خيس اشكه حتي براش مهم نباشي و هيچ احساسي نسبت بهت نداشته باشه.
امشب وقتي از جلوم رد شد يه هو حس كردم تنم يخ كرده.دستم لرزيد دهانم خشك شد. خواستم با تمام وجودم فرياد بكشم و بگم عشق نازم وايستا مي خوام بگم از اين دلم كه از عشق تو داغه دلجويي كن بعد اگه طاقت داشتي منو اين طور پريشون ببيني برو.
چرا,چرا بايد دل آتشين من تو چشم هاي سرد تو گير كنه خواستم بگم تك تك سلولهاي بدنم سمفوني عشق تو رو مي نوازند. بي تفاوت احساس عشق و با تو بودن رو چنگ مي زنن و تكه تكه مبكنن. حيف...حيف كه زبونم بند آمده و فقط تونستم خود خوري كنم... كاش جرئت ابرازشو داشتم اما حيف كه نگرانم كسي متوجه دل داغونم بشه كيان جان.
با كمي ويرايش توسط پارسا
از دفترچه خاطرات باران 17 ساله
لطفاّ كسي كپي نكنه!
جعبه ی خاطره هایش جا ماند
در سکوت شب در کوچه ی دلواپسی
من دویدم در پی هم نفسی
تا که تحویل دهم دل مانده را
تا به او پس بدهم خاطره را
ناگهان افق ندا داد به من
گفت بازنده شدی خاطره ها سهم خودتیک نفر یک جایی ...
تمام رؤیاش لبخند توست ...
وزمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهایی کردییک نفر یک جایی ...
تمام رؤیاش لبخند توست ...
وزمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هرگاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به خاطر داشته باش
یک نفر.. یک جایی...
در حال فکر کردن به توست ...
این حقیقت رو به خاطر داشته باش
یک نفر.. یک جایی...
در حال فکر کردن به توست ...
براي كسي كه خودش ميدونه منظورم با اونه
نام : مسافر شهرت: آواره
شغل: عاشق نام پدر: پریشان
نام مادر: گریان نام خواهر: نگران
نام برادر: انتظار
نام دوست: بی خیال
محله : از دیار فراموش شدگان درد:سکوت
غزل :آه دانشگاه: عاشقان
جرم: به دنیا آمدن محکوم: به عشق
پلاک : بیکران
نشانی :شهر صفا ، میدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خیابان
آشنایی ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بیکران
، منزل چشم انتظار
نمی تونم بسازم من با خاطرات تو خالی
نمی تونم بمونم من تو این قلب شکسته
نمی تونم بسازم من با این حرفای تو خالی
دیگه راهی برامون نذاشته روزگار جز جدایی
باید فاصله گیرم از اون زندان تو خالی
......................................................................
توی امتحان خدایا ! می دونم بازنده بودم
توی بازی دنیا برنده من نبودم
می دونم رفیق نیمه راه بودم
حلالم نکن باید تو آتیش ها بمونماین چشمان امروز چه پر تلاطم بودند چه زیبا تلالو آفتاب را به وجودم می تاباندند.
با وجود تصمیم نهایی ام که خواستار ناپدید شدن در دریای چشمانش است هنوز لبخند لب هایش شادم می کند
هنوز دستانم دستانش را می طلبد
و هنوز بی تابم .بی تاب نگاهی که سهم من نیست
شاید امروز روز مرگ من است روز غرق شدن در دریا .
امروز روز انتقام است . شاید این عشق است که خواستار انتقام است.
اما نه شاید این روزگار است شاید این منم که در بازی زمانه دنیای خود را باخته ام.
نمی دانم چرا روزگار برای دیدن التماس چشمانم نابینایی را پیشه کرده
امروز آمده ام تا به معشوق بگویم عاشق نیستم چون عشق واقعیت ندارد شاید فقط یک رویا است .
شاید این چشمانم بودند که رازم را بر فنا کردند .
آهسته گفت : رویا زیباست مطمئن باش نمی گذارم تا ابد از خواب بیدار شوی.
چشمانش هنوز می درخشیدند شاید درخششی از جنس شادی
_ (من): تا دیروز فکر می کردم رویا ها حقیقت دارند فکر می کردم می شود به آن ها دست یافت فقط باید خواست .ولی نه .دروغه / این دنیا همه دروغه باور نداری؟
به دستانش خیره شدم .می لرزیدند شاید داشتم بزرگ ترین اشتباه را مرتکب می شدم
ولی کلمه ها دوباره ادامه دادند
_ دلم جز مردن با عشق چیزی نمی خواست .اما چه گونه؟عشق که سراب است
همه ی این کلمات از دهان من بیرون آمده بودند ولی نمی دانم چه گونه؟
کلمه هایم از من و او و عاشقان خجالت زده سر در گریبان بردند
نمی دانم چرا اما اشک هایم بی پروا از چشمانم فرار کردند
برگشتم و کلمه هایم ادامه دادند
_ برو عزیز جانم برو که حسرت خوردن دل من عادت شده . شده یک توفیق اجباری .برو می گذره روزگار با همه ی سختی ها.
گفت:چطوری می گذره ؟ خودت می گفتی مهم اینکه خوب بگذره .بدون من خوب میگذره؟
گفتم آره و رفتم
ولی هنوز هم در دریا ی آبی چشمانش غرقم و منتظر دستی که نجاتم دهد. هنوز هم نمیدانم عشق حقیقت داشت یا نه؟؟
……………….الهام
.
.
.
.
.
.
کشوندمت این پایین که خصوصی بهت بگم واسم عزیزی…
ساقه شکستن قانون طوفان است،تو نسیم باشو نوازش کن…
با تموم فقر هرگز محبتو گدایی نکن و با تموم ثروت هرگز عشق راخریداری نکن...
چون ياد ميگيره كه ديگر اشتباهاتش پاك نميشه...
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach.
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a
vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don"t see a
lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven"t used
since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین !
To pass time with
your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
To laugh .........laugh. ........and laugh ......
remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
....... باز هم بخندی
These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
هدیه است که باید ازش لذت برد
![]()
من این گوشه چه تنها مانده ام باز
شاید قسمت من بوده جدایی
شاید این دوری تقدیر من بود
عجب تقدیر سر سختی بود
عجب احساس پردردی بود
عجب سکوت تلخی بود در دل آشفته ام
عجب دروغ محضی بود عشق من و تنها یار من
آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
![]()
صدای خورد شدن غرور منو وقتی که بی رحمانه در چشمام نگریست
حالا...
من موندم و غروری له شده و قلبی شکسته
هنوز به یادتم
هنوز هم به یاد اون روزهای شیرین اشک می ریزم
اما تو کجایی؟ نمی دانم
با که هستی؟ نمی دانم
سهم من از این دنیای بزرگ همین نمی دانم هاست
نمی دانم هایی که همیشه گوشه ای از خلوتم را می گیرند
و من همیشه در حال دست و پنجه نرم کردن ها با این نمی دانم ها به خواب می روم
پس کی می آیی ؟
کی می آیی تا با حرف هایت نمی دانم هایم را به پایان برسانی؟
و به همه ی دنیا ثابت کنی که هنوز عاشقی؟
عاشقی سر به هوا همانند روز های اول! ![]()
............................
ناهید
و در اوج سیل اشکی که از چشمات جاری شده
پشتت و بهش بکنی و خودتو مجبور کنی لبخند بزنی و
دنبال کلمه ای برای تبریک گفتن به اونها باشی
سخته که بخوای باور کنی تو این مدت هیچ عشقی در دلش نبوده
سخته که بخوای باور کنی دیگه اونو نمی بینی
و سخت تر اینکه خنده هاشو ببینی و دلیل همیشه ناراحت بودنش وقتی که پیشت بود رو بفهمی
بفهمی چرا از صد تا زنگت فقط یکی رو جواب می داد
بفهمی چرا همیشه تو فکر بود
بفهمی چرا...
اونوقت ... این فهمیدن ها باعث میشه دیگه دنبال کلمه ای برای تبریک نگردی و همین طور که پشتت بهشه بزاری و واسه همیشه بری
...........................................................................................................................................
به قلم ناهید